manimani، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

مانی کاظمینی

چيزي شبيه دل درد

ماني جونم، ميدوني كوليك چيه؟ من كه ازش متنفرم . تا رسيدن به سه ماهكًي تقريباً هر روز عصر بمدت ٢ تا ٣ ساعت به شدت گريه ميكردي، تو او روزهاي سخت نميدونستم با اين گريه ها چطوري برخورد كنم، تمام فكر و ذكرم شده بود كوليك، تمام مقالات و سايتها رو زير و رو ميكردم تا چاره ايي پيدا كنم. إز صبح استرس گريه هاي عصر ولم نميكرد. اون موقع بود كه إز بغل بابا به بغل مامان جونت، دايي ،خاله پري وخاله فاطمه مي چرخيدي. كوليك خيلي اهسته وارد زنگيمون شد، پس إز مدتي شدت گرفت،همه وجود منو بخاطر گريه هاي تو لرزوند . سپس آرام و بي صدا دمش رو گذاشت رو كولش و راهش رو كشيد و رفت، هنوز كه هنوزه إز فكر اون روزها وحشت دارم، روزهاي سختي بود ولي بالاخره گذشت، اميدوارم ديگه اشك...
2 اسفند 1390

زردي

ماني جونم تنها ٢يا ٣ روز بعد إز تولدت بود كه كم كم رنگ زرد ، دست و پاها ي كوچولوت رو در بر گرفت، با اين مشكل جديد نمي دونستيم چيكار كنيم، سراسيمه به بيمارستان تولدت(بيمارستان خاتم الانبيا) رفتيم.يه دكتر طماع و ناشي ميخواست تو رو بستري كنه، كلي دل ما رو با مطالب كذب ،خالي كرد، با دايي دكتر تلفني مشورت كرديم،عصر اون روز تو رو پيش ناهيد خانم ذاكر متخصص أطفال برديم.ايشونچند نوبت واست ازمايش نوشت، بعد أز كلي بر وبيا به لطفشون ،با كرايه كردن يه دستگاه توي خونه معالجه شدي. بدن كوچولوت رو لخت با يه چشم بند ، دو روز زير دستگاه گذاشتيم. تمام مدت ،كنارت دراز كشيده بودم، بغض گلوم رو فشار ميداد و خدا خدا ميكردم كه زودتر خوب بشي، (ماني جونم دوستت داريم با ...
2 اسفند 1390

تولدت مبارك پسرم

روزي كه به زندگيمون پا كًذاشتي يه روز خاص بود، همه چيز رنگ ديگه اي گرفته بود،ساعت١٠ صبح روز ١١ مردادسال ١٣٩٠(اول رمضان، 2011/2/August)منو بابات به همراه خاله پري و مامان جونت به بيمارستان رفتيم. راس ساعت ٢ بعدالظهر با چشماني باز ، پا به زندگيمون كًذاشتي، أومدي تا عشقمون مفهوم ديگه ايي هم پيدا كنه،چشمهاي بابات اون روز برق عجيبي داشت،ماني جونم ، دوستت داريم. تولدت مبارك
2 اسفند 1390

سرماخودگي ني ني ماني

ماني عزيزم، أولين سرماخوردگي، كه بدن كوچولوت رو تب دار كرد در روز ولنتاين ٢٥/بهمن/ ١٣٩٠ اتفاق افتاد.إز غصه مريضي و تبي كه كرده بودي، دل و دماغي واسمون نمونده بود. من و بابات ساليان سال اين روز رو جشن گرفتيم، ولي أمسال يه عشق تب دار ، تب ولنتاينمون رو كم رنگ كرد، أمسال تب عشق تو همه ي روزهامون رو ولنتاين كرد. ماني جونم دوستت داريم  
2 اسفند 1390

ماني جونم بالاخره نشست

ماني جونم ،ميوه زندگي من وبابا،بالاخره در تاريخ٤/بهمن/١٣٩٠ ساعت ٤:٣٠با كمك ما نشستي،اخه فكر كنم ديگه إز خواب و استراحت خسته شدي. نمي دوني منو بابا چقدر خوشحال شديم.(دوست داريم خوابيده و نشسته)
30 بهمن 1390

نشستن ماني

ماني عزيزم، امروز ٣٠/بهمن/١٣٩٠ بدون كمك وتكيه دادن به جايي نشستي،اميدوارم در تمامي مراحل زندگيت درست مثل امروز به خودت و تنها خودت تكيه كني، دوستت دارم پسرم
30 بهمن 1390